شکستن

دلم شکست

نمیگم چرا شکست

ولی شکست

خرد شد

دیگه این دل.دل نمیشه

دیگه کلا دارم نابود میشم

از صب دلم به قدری پره که فقط گریه کردم تا الان

گفتم بیام خودمو خالی کنم

احساس کنی هیچ

تنها

نابود

تجربه کردم

خیلی تلخه

از صب روانی شدم

از اتاق بیرون نرفتم

مامانم که شکایت کرد که بیا بیرون

چنان عصبی شدم که حالم از خودم به هم خورد

نمیدونم تا میام یکم خوش باشم

سریع به بدترین وضع تبدیل میشه

 

 

این شعرو خیلی دوست دارم::::

 

درد دل با دل

چرا دنیا پر از حادثه های وارونس

عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه

من به دنبال تو و تو به دنبال کسی دیگه

هیچ کدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه

من واسه چشمای نازنین تو یه دیونم

من دوستت دارم

من دوستت دارم

ولی علتشو نمیدونم

حالا که میخوای بری

حالا که میخوای بری بذار نگاهت بکنم

چون یه بار دیگه میخوام این دلو ساکت بکنم

یه چیزی فقط بذار روز تولدت

هدیمو بیارم بدم دست خودت

آدما فکر میکنن

شاعرا خیلی غم دارن

کاشکی فقط این بود

اونا خیلی کسارو کم دارن

عاشق کسی میشن که عاشقاش فراوونه

بین انتخاب عشق

عمریه که حیرونه

اونی رو که دوست داری

چرا تورو دوست نداره

شایدم دوست داره اما به روش نمیاره...

آخرين پست

سلام بچه ها

به خواسته ي عشقم ديگه چيزي تو وبلاگم نمينويسم و

همه رو پاك ميكنم

ازم خواست

منم نميخوام فكر كنه حرفش مهم نيست

اون واسم از همه كسو همه چيز مهم تره

اميدوارم هميشه موفق باشيد

ما كه رفتيم

شما خوش باشيد

دوستاي گلم خداحافظ.

از صب تا الان بابام بم هیچی نگفته

به خدا داره قلبم وایمیسه

نمیدونم چیکار باید بکنم

کلافه شدم

بابام به مامانم گفته اگه خیالم از بابت رویا راحت بشه میدونم باهاشون چیکار کنم ولی خیالم راحت نیست

دوست دارم همش گریه کنم

هم دوست دارم تو یه جای زیارتی باشم

دلم خیلی گرفته

نمیدونم میفهمید چه حسی دارم

امروز داییم با خاله هام اومده بودن اینجا همش بم گیر دادن که رویا چته

از قضیه که خبر ندارن

منم گفتم مریض شدم

بیخیالم شدن

کاش هرچی زودتر همه چی معلوم بشه

بفهمم چی میشه

 

این متنو واسه سعید مینویسم

سعید واسه منم از آقامون عیدی بگیر

تو خیلی خوبی

خدام خیلی دوست داره

تو بهترین بندشی

دعام کن

این دفعه دعات فرق کنه

چون دیگه واسه ادامه ی اون زندگی نمیشه کاری کرد چون ... گفته تموم

منم واسه آبروم دارم جنگ میکنم

آبرو

اگه بره دیگه نمیشه کاریش کرد

میدونی که

دعا کن نره

سلام

بابام ساعت ۵ صب امروز رسید

من خواب بودم تا صدای بابامو شنیدم از اتاقم اومدم بیرون

همدیگه رو بغل کردیم

بابام قربون صدقم رفت

دلم کباب شد

ولی داداشم کلی شاکیه که این قضیه راسته

از دیشب حاله بدی دارم

گوشیم دسته داداشمه

نامزدم به داداشم اس داده

من صب گوشیه داداشمو برداشتم دیدم تو اس هایی که داده منو هرزه توصیف کرده تا این اسو خوندم دنیا رو سرم خراب شد

نامزدم به داداشم گفته بیای اینجا به توام ثابت میشه این موضوع حقیقته

نمیدونم باید چیکار کنم

فقط از خدا کمک میخوام

شمام واسم دعا کنید

شاید تا چند وقت نتونم پست بذارم

ولی سعی میکنم میامو بهتون خبر بدم ولی اگه نشد بدونید قضیه چیه

تورو خدا واسم دعا کنید

نامزدم به داداشم گفته همه چی تمومه

یعنی طلاق

من از بعده طلاقم میترسم

آخرش چی میشه

داداشمم که گفته اگه راست باشه دیگه حق نداری بیرون از خونه بری

فکر کنم دیگه حقه نفس کشیدنم نداشته باشم

فقط واسم دعا کنید

استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند

  و سر هم داد مي‌کشند؟ شاگردان فکرى کردند و يکى از آنها گفت: چون در آن لحظه،

 آرامش و خونسرديمان را از دست مي‌دهيم.

استاد پرسيد: اين که آرامشمان را از دست مي‌دهيم

 درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان

 قرار دارد داد مي‌زنيم؟ آيا نمي‌توان با صداى ملايم صحبت کرد؟

چرا هنگامى که خشمگين هستيم داد مي‌زنيم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هايى دادند

امّا پاسخ‌هاى هيچکدام استاد را راضى نکرد

سرانجام او چنين توضيح داد: هنگامى که دو نفر از

 دست يکديگر عصبانى هستند، قلب‌هايشان از يکديگر فاصله مي‌گيرد.

 آنها براى اين که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.

 هر چه ميزان عصبانيت و خشم بيشتر باشد، اين فاصله بيشتر است

و آنها بايد صدايشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسيد: هنگامى که دو نفر عاشق همديگر باشند

چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها سر هم داد نمي‌زنند بلکه خيلى به آرامى با هم صحبت مي‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هايشان خيلى به هم نزديک است.

 فاصله قلب‌هاشان بسيار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به يکديگر بيشتر شد،

چه اتفاقى مي‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمي‌زنند و فقط در گوش

هم نجوا مي‌کنند و عشقشان باز هم به يکديگر بيشتر مي‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بي‌نياز مي‌شوند و فقط به يکديگر

 نگاه مي‌کنند!

 اين هنگامى است که

 ديگر هيچ فاصله‌اى بين قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد

نمي نويسم... چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني، حرف نمي زنم... چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي، نگاهت نمي كنم... چون میدانم نگاهم را نمي بيني، صدايت نمي زنم ... چون میدانم هیچگاه صدایم را نمیشنوی، نمیخندم... چون می دانم خنده هایم را نمی بینی، اشک نمیریزم... چون میدانم سرازیر شدن اشک هایم را نمی بینی، فقط گریه می کنم... چون.. دلم خیلی گرفته...

امروز از صب یه جوریم

حوصله هیشکیو ندارم

از صب تا الان همش مثله سگ پاچه میگیرم

نمیدونم چمه

رفتم رگمو بزنم تا هم خودمو خلاص کنم هم همه رو از شر یه حیوونی مثله خودم

ولی شانس گندمن تیغ خوب نبرید

دستم خیلی درد میکنه

کاش تیغ میبریدو منو راحت میکرد

از همه خسته ام

از این زندگی

خدایا خلاصم کن

سلام

نمیدونم باید چیکار کنم

تو این موقعیت شما واسم یه راه نشون بدید.

کلا بلاتکلیفم

دیگه از خودم بیزارم

انقد درد دارم وقتی با سعید حرف میزنم خیلی حالم خوب میشه

امروز یاده خیلی چیزا افتادم خیلی چیزا

یاده حرفای بینه خودمو سعید یاده کارامون

همینجوری که تو فکرم میومدن اشکامم میریختن

همش چهره ی مهربونه بابای سعید جلوی چشامه

وای خدا اخرش چی میشه این یه هفته انقد با خدا حرف زدم فکر کنم خدا از دستم خسته شده

جز این کامپیوترو اینترنت دیگه کاری نمیتونم بکنم

دیشب میخواستم به مامانم بگم مامان میشه به سعید بگم بیاد خونمون بشینیم

ولی راستش روم نشد نتونستم بگم

الان منتظره بابامیم بیاد ببینیم چی میشه

خیلی میترسم خیلی

خدایا کمکم کن

دوستت دارم سعید

تنهام نذار

سلام.

همه همه چیو فهمیدن

الان تو بد حالیم

دیشب انقد حالم بد شد بردنم بیمارستان

واسم دعا کنید.

نمیدونم باید چیکار کنم واقعا نمیدونم

از یه طرف دلم پر از درده

از یه طرفم عاشقو دل خسته

تا عمر دارم عاشقش میمونم

عشق مقدسه

و من این راهه مقدسو انتخاب کردم و ادامه میدم

ادامه میدم تا وقتی که به عشقم برسم

شاید خیلی دیر بشه ولی واسه رسیدن به عشقم هر کاری میکنم

من ۱۸ سالمه زیادم تحمل ندارم

هرکی بهم بگه این عشق به درد نمیخوره از عشق هیچی نمیدونه

من تو این ۲سال انقد سعیدمو که همه دنیامه شناختم

حنی از خودمم بیشتر میشناسمش

میدونم دارید میگید دارم بچه بازی در میارم چون واسم تو نظرات نوشته بودید

ولی اینا بچه بازی نیست اینا عشقه عشق عشق عشق

دوری از سعید منو داغون میکنه نمیتونم بهش فکر نکنم

چون دلیله این نفسامه

اگه من آخرش با نامزدم عروسی کنم ولی هیچ وقت نمیتونم سعیدو فراموش کنم

حتی یه ذره از عشقم نسبت بهش کم نمیشه

و آخرش ما به هم میرسیم

از خدا میخوام همیشه مواظبه سعیدم باشه

اون قلبش پاکه خدایا نذار ناراحتی تحمل کنه

الان احساس میکنم نصفه بدنم نیست

شاید باورتون نشه ولی دارم سکته میکنم دیگه هیچ کسو هیشکی واسم جز سعید مهم نیست.

سعیدم زندگیم دنیام ماهه من هستیه من دلیله بودنم خیلی دوست دارم

من بعد از خدا تورو میپرستم

الا با خودت میگی مگه من کیم؟؟؟

منم تو جوابت میگم تو زندگیمی

میبوسمت...